همه اش تقصير خود ذليل شده اش بود...من كه كاره اي نبودم..خودش بود كه هر روز پيغام پسغام مي كردو خاله خانباجي هاي فاميل و مي فرستاد دم خونه بابام...من اولش دلم باهاش نبود اما از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون وقتي پافشاريش و ديدم سست شدم..بيچاره ننم هر چي نشست گفت:مادر ....اين پسره هيچي نداره...يه جاي كارش مي لنگه...زود جواب نده.گوشم بدهكار نبود..خام حرفاش شده بودم..از خونه قشنگ و مسافرتهايي كه قرار بود ببرتم برام مي گفتو من انگار با هر جمله اش روحم پر مي كشيد و مي رفت اونجا...قند تو دلم اب مي شد..خدا مرگم بده دارم اين حرفا رو به شما مي زنم..به خدا ادم اگه اين حرفا رو به كسي نگه كه سر سال غمباد مي گيره و دق مي كنه....جونم واست بگه كه آخر سر با پا در ميوني عموم بله رو گفتم و شديم زن و شوهر...همونجا سر عقد قرار شد واسه ماه عسل بريم مشهد زيارت ولي خانوم جون اگه شما رنگ مشهد و ديدي منم ديدم...از فرداش كه از خواب پا شدم ديدم يه بويي مي ياد رفتم تو اشپزخونه ديدم آقا داره مواد مي كشه..اون موقع نفهميدم چي بود ولي بعدا بهم گفتن شيشه بوده...حالم به هم خورد...مي خواستم قهر كنم برم خونه بابام كه افتاد به دست و پام كه:غلط كردم و تفريحي مي كشم و اگه تو بخواي مي زارم كنار كه من ساده گول حرفاش و خوردم...ايشالا خير از زندگيش نبينه كه سياه بختم كرد..4 ماه از عروسيمون مي گذشت كه فهميدم خير سرم حامله ام...با ذوق تمام راه تا خونه رو دويدم ...مي دوني مرتيكه وقتي فهميد چي كار كرد يه دونه خوابوند تو گوشم...باور مي كني؟؟دنيا دور سرم چرخيد..مي گفت تو اين بدبختي بي پولي ما بچه مي خوايم چي كار؟؟مرتيكه بي همه چيز انگار من بچه رو از خونه بابام اورده بودم...ساكم و بستم رفتم خونه بابام...يه 10 روزي اونجا بودم كه غرغرهاي باباهه شروع شد..ننم هم كه همهاش تو گوشم نوحه حضرت عباس مي خوند كه پاشو برو سر زندگيت...زن بايد بساز باشه ..با بدي و خوبيه مردش بسازه...ديگه از نصيحتاش خسته شده بودم...گفتم عيب نداره پاشم برم سر زندگيم درستش مي كنم...برگشتم خونه...كليد انداختم رفتم تو كه از چيزي كه ديدم نزديك بود جابه جا سكته كنم...روم سياه ....به خدا روم نمي شه بگم...مرتيكه با زن همساده دست راستي تو چه حال و اوضاعي....خدا نصيب نكنه...هنوز كه يادم مي افته گوشت تنم مور مور مي شه...همونجا برگشتم خونه باباهه...گفتم مي رم كلفتي خونه مردم و مي كنم بچه ام و بزرگ مي كنم ولي با اين كثافت كاري ندارم....همين كارم كردم.تا اينكه سر آخرين آزمايشم اين خبرو بهم دادن...به خدا ديگه نمي تونم ادامه بدم خسته شدم...آخه يه نفر چقدر مي تونه بدبخت باشه...ها؟شما بگو چقدر؟مگه من چه بدي تو زندگيم كردم كه بايد تقاص پس بدم؟؟تا 30 سالگي كه از بس موندم كنج خونه باباهه و كلاس خياطي رفتم و از مردم حرف مفت شنيدم كه دختره ترشيده است و حتما عيب و علتي داره كه شوهر نكرده ، اينم از شوهر ديوسم كه اين بلاها رو سرم آورد و حالام كه گورش و گم كرده واسه منو بچه بدبختم يادگاري گذاشته..من كه درست و درمون نمي دونم چيه ولي دكتره مي گفت :ايدز
پ..ن:ززززززززززززززززن...اون چایی رو وردا بیارررررررررررررررررررر