تبليغاتX
دست نوشته هاي رها
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بنده طلعت آن باش که آنی دارد!

 همه اش تقصير خود ذليل شده اش بود...من كه كاره اي نبودم..خودش بود كه هر روز پيغام پسغام مي كردو خاله خانباجي هاي فاميل و مي فرستاد دم خونه بابام...من اولش دلم باهاش نبود اما از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون وقتي پافشاريش و ديدم سست شدم..بيچاره ننم هر چي نشست گفت:مادر ....اين پسره هيچي نداره...يه جاي كارش مي لنگه...زود جواب نده.گوشم بدهكار نبود..خام حرفاش شده بودم..از خونه قشنگ و مسافرتهايي كه قرار بود ببرتم برام مي گفتو من انگار با هر جمله اش روحم پر مي كشيد و مي رفت اونجا...قند تو دلم اب مي شد..خدا مرگم بده دارم اين حرفا رو به شما مي زنم..به خدا ادم اگه اين حرفا رو به كسي نگه كه سر سال غمباد مي گيره و دق مي كنه....جونم واست بگه كه آخر سر با پا در ميوني عموم بله رو گفتم و شديم زن و شوهر...همونجا سر عقد قرار شد واسه ماه عسل بريم مشهد زيارت ولي خانوم جون اگه شما رنگ مشهد و ديدي منم ديدم...از فرداش كه از خواب پا شدم ديدم يه بويي مي ياد رفتم تو اشپزخونه ديدم آقا داره مواد مي كشه..اون موقع نفهميدم چي بود ولي بعدا بهم گفتن شيشه بوده...حالم به هم خورد...مي خواستم قهر كنم برم خونه بابام كه افتاد به دست و پام كه:غلط كردم و تفريحي مي كشم و اگه تو بخواي مي زارم كنار كه من ساده گول حرفاش و خوردم...ايشالا خير از زندگيش نبينه كه سياه بختم كرد..4 ماه از عروسيمون مي گذشت كه فهميدم خير سرم حامله ام...با ذوق تمام راه تا خونه  رو دويدم ...مي دوني مرتيكه وقتي فهميد چي كار كرد يه دونه خوابوند تو گوشم...باور مي كني؟؟دنيا دور سرم چرخيد..مي گفت تو اين بدبختي بي پولي ما بچه مي خوايم چي كار؟؟مرتيكه بي همه چيز انگار من بچه رو از خونه بابام اورده بودم...ساكم و بستم رفتم خونه بابام...يه 10 روزي اونجا بودم كه غرغرهاي باباهه شروع شد..ننم هم كه همهاش تو گوشم نوحه حضرت عباس مي خوند كه پاشو برو سر زندگيت...زن بايد بساز باشه ..با بدي و خوبيه مردش بسازه...ديگه از نصيحتاش خسته شده بودم...گفتم عيب نداره پاشم برم سر زندگيم درستش مي كنم...برگشتم خونه...كليد انداختم رفتم تو كه از چيزي كه ديدم نزديك بود جابه جا سكته كنم...روم سياه ....به خدا روم نمي شه بگم...مرتيكه با زن همساده دست راستي تو چه حال و اوضاعي....خدا نصيب نكنه...هنوز كه يادم مي افته گوشت تنم مور مور مي شه...همونجا برگشتم خونه باباهه...گفتم مي رم كلفتي خونه مردم و مي كنم بچه ام و بزرگ مي كنم ولي با اين كثافت كاري ندارم....همين كارم كردم.تا اينكه سر آخرين آزمايشم اين خبرو بهم دادن...به خدا ديگه نمي تونم ادامه بدم خسته شدم...آخه يه نفر چقدر مي تونه بدبخت باشه...ها؟شما بگو چقدر؟مگه من چه بدي تو زندگيم كردم كه بايد تقاص پس بدم؟؟تا 30 سالگي كه از بس موندم كنج خونه باباهه و كلاس خياطي رفتم و از مردم حرف مفت شنيدم كه دختره ترشيده است و حتما عيب و علتي داره كه شوهر نكرده ، اينم از شوهر ديوسم كه اين بلاها رو سرم آورد و حالام كه گورش و گم كرده واسه منو بچه بدبختم يادگاري گذاشته..من كه درست و درمون نمي دونم چيه ولي دكتره مي گفت :ايدز  


پ..ن:ززززززززززززززززن...اون چایی رو وردا بیارررررررررررررررررررر



 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 10:48  توسط نرگس  | 

-ببخشید ...می شه بری کنار؟

-نه...نمی شه...خودت برو کنار

--اوا.....چه پررو....کلاس چندمی تو کوچولو؟؟؟

-به تو چه؟؟؟خودت کلاس چندمی؟؟؟

--چه بی ادب...بچه جون بدجایی وایسادی...برو اونور تر وایسا....

-دلم نمی خواد...می خوام همینجا وایسم...مگه تو مامانمی که دستور می دی؟

--نه...خدا رو شکر که من مامانت نیستم!!!!من اگه مامانت بودم می دونستم چی کارت کنم..

-برو-ووو باباااا..بزار باد بیاد....اینم واسه ما شاخ شده....

--اهه...بچه تو چقدر بی تربیتی..دستت و از دماغت در بیار..مامانت بهت یاد نداده اینکار بده؟؟؟اصلا بگو ببینم مامانت کجاست؟؟

-بچه تو قنداقه..اصلا دلم میخواد 2 تا دستم و بکنم تو دماغم...بیا..خوب شد؟؟؟ای بابا...عجب گیری کردیمهاااا...ولم کن بابا...چی از جونم می خوای؟؟؟؟

--خاله جون نکنه گم شدی؟؟؟می خوای ببرمت پیش پلیس؟؟؟

-آبجیمونو باش....من خودم پلیسم....ا....دستم و ول کن...مامانم اومد ..اوناها....مامان ن ن ن ن ن

--اوا...وایسا ببینم...تو پسره خانم دکتر زندی؟!!!!!!!

 


پ.ن ۱:بچه هم بچه های قدیم....

پ.ن ۲:داستان کاملا واقعی بود..تازه شانس آوردیم مادرش آمد وگرنه درسته ما رو می خورد!!!!

پ.ن ۳:ما کجا و اینا کجا و اونا(پدر مادرهای ما)کجا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 17:14  توسط نرگس  | 

سکانس اول:نگاش کن...دختره ۴۵ کیلویی...

دخترک سرش را پایین می اندازد و آرام از عرض خیابان عبور می کند..نرسیده به چهارراه جوانکی که در حال سیگار کشیدن است با دیدن او می گوید:اووووو...باد نبردت....نشکنی...

چیزی درونش می شکند...صدای فریاد زنی از دور دست به گوش می رسد....


سکانس دوم:خانم ببخشید چند کیلویی شما؟؟؟

قدمهایش را تندتر می کند...مهم نیست چه گفت...بهش فکر نمی کنم...ببخشید آقا...قیمت این لباس چنده؟؟؟

مرد نگاهی به سر تا پای او می اندازد و با پوزخند می گوید:اینا سایزش به شما نمی خوره آبجی...ببخشیدا بلا نسبت شما یک کم سنگین وزنی...

و شاگردش بلند می خندد...


سکانس سوم:بچه ها من دارم می رم...مرسی بابت پذیرایی عالیتون...حالا می بینمتون...

-خداحافظ عزیزم...مواظب خودت باش

-قربونت برم ...چقدر خوشحالم کردی اومدی

-دلم خیلی برات تنگ شده بود...خوشحالم دیدمت...حتما بهم زنگ بزن...

۳ دقیقه بعد...

-وای دیدی چه لهجه ای داره؟؟من تا بره از خنده مرده بودم...

-آره...حالا اونو بیخیال...لباسشو دیدی؟؟؟من عاشق اعتماد به نفسشم!!!!آخه اون چی بود پوشیده بود؟

-من نمی دونم فکر کرده دماغشو عمل کرده خیلی خوب شده؟؟؟؟تازه صداشم تو دماغی شده..نه؟؟


سکانس آخر:واقعا چرا؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 17:35  توسط نرگس  | 

راستش من زياد دوست ندارم مطالب ديگران رو توي وبلاگم بگذارم ولي از اين شعر خيلي خوشم اومده...گويا از سروده هاي يك خانم لبنانيه...

 

 

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا .... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

 










+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 11:47  توسط نرگس  | 

دیشب خوابم نمی برد...تا چشمهام رو روی هم می گذاشتم هزار تا فکر ییهو می اومد تو سرم...رفتم سراغ کتابهام....۴ اثر از فلورانس....برای هزارمین باز شروع کردم به خواندن.نوشته بود هدفهاتون توی زندگی رو بنویسید.منم مثل یه دختر خوب رفتم یه کاغذ آوردم و شروع کردم...جالب اینجاست که هر چی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتبجه می رسیدم...واسه خودم توضیح می دادم که خوب تو الان از زندگیت چی می خوای؟؟؟بعد جواب می دادم که فوق لیسانس که حال ندارم بخوانم...خارج از کشور هم که دل نمی خواد برم...از کارم هم که حالم به هم می خوره و هیچ برنامه ای براش ندارم...پس فقط می مونه شوهر...آهان...فهمیدم...من هدفم تو زندگی اینه که یه شوهر پولدار خوشتیپ با شخصیت مهربون خانواده دار تحصیلکرده پیدا کنم بعد همین...آخه اینم شد هدف؟؟؟

مامانم همیشه می گه تا ندونی واقعا چی می خوای بهش نمی رسی...یعنی به هیچ چی نمی رسی...می دونم راست می گه ولی به خدا من نمی دونم از زندگیم چی می خوام...به نظر من این مشکل خیلی از جوانهای هم سن و سال منه.همه نشستیم ببینیم چی پیش می یاد ولی نمی دونیم چی می خوایم..همین بی هدفی باعث افسردگی و تنهایی خیلی از ماها شده...نمی دونم باید چی کار کرد..واقعا نمی دونم.....

                                                                                                         رها

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 12:11  توسط نرگس  | 

جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید(لطفا از مداد نرم مشکی استفاده نمایید)
تتلو:درسته ........ندارم ولی خوب ...........که دارم.

الف)سواد.لیاقت وزیر شدن
ب)صدا.اعتماد به نفس
ر)پول.رو
ف)قصد ازدواج.خواستگار
ح)تاثیر.رای
غ)نان.سیب زمینی
ق)کار .لیسانس
ع)بنزین.کارت سوخت
ی)آزادی.سهام عدالت
ن).......و.........
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 11:49  توسط نرگس  | 

هفته پيش با مرجان دوستم و دوست پسرش و دوست اون رفتيم ويونا تو باغ فردوس كه مثلا يه چيزي بخوريم و يه كاري كرده باشيم از سر بيكاري....آخه تو اين مملكت لعنتي كه آدم اگه بخواد آخر هفته بعد از 6 روز كار كردن يه تفريح بكنه هيچ جايي برا رفتن وجود نداره جايي به غير از كافي شاپ و سينما با اون فيلمهاي درپيت و اينها نمي شه رفت...تازه ما در اين تابستان ديگه ته پارك ارم!!!!!و سيرك خليل عقابم درآورديم....

خلاصه سرتونو درد نيارم....حالا كاري ندارم كه ما بيرون نشسته بوديم و در حال قنديل بستن بوديم كه بنده دستم برخورد كرد با فنجون هات چاكلت مرجان و هات چاكلت داغ شلپي پخش شد روي ميزو نصفش ريخت روي شلوار بنده و نصفش رو لباس سفيد دوست پسر مرجان و بقيشم تو ظرف كيك شكلات فرانسوي و سالاد سزار و شال مرجان و كيف پول پسرا و موبايلاشون و موبايلاي خودمون و سوييچ ماشينهاو خلاصه گندي زدم كه هيچ كس به غير خودم نمي توونه تنهايي از پسش بر آد......

در آن واحد سه نفر از پرسنل اونجا با يك حركت انتهاري خودشون و به ما رسوندن و با 7 يا 8 تا دستمال سعي كرند بقاياي اشيائ تميز مانده رو نجات ببخشن كه با تلاشهاي فراوان موفق به نجات موبايلها و ميزهاي اينوري و اونوري شدند....تا حدود 45 دقيقه نه تنها اون سه نفر كلا كارشون و تعطيل كرده بودن و مشغول پاك كردن گند بنده بودند بلكه تمام زوجها يي كه در اونجا حضور داشتند و گويا حرفاشون تمام شده بود دستاشون رو زده بودن زير چونشون و 4 چشمي به ما خيره شده بودند.....

البته بنده سابقه درخشاني در امر پاشيدن هات چاكلت دارم چون يكبار هم با ماشين هليا و يكبار با ماشين خودم و يكبار دم فنجوون اين كار كثيف و انجام داده بودم...شايان ذكره ويدا هم در اين زمينه مدال داره..ولي من يه چيز ديگه هستم......خلاصه كه اگر بعد از سالها ذره اي تنها ذره اي آبرو اندوخته بودم به طور كل بر باد فنا رفت و ما مانند افرادي كه كار بسيار قبيحي انجام داده بودند سر در گريبان در حالي كه سعي مي كرديم نگاهمان به چشم كسي نيفتد عزم خروج نموديم...

حالا موقع پرداخت صورتحساب مشاهده نموديم كه هيچ كدام از سفارشهاي مارو حساب نكردن!!!!!حالا از ما اصرار از اونا انكار....هر چي ما گفتيم بابا ما اينها رو خورده بوديم پولش رو مي خوايم بديم مي گفتن:نه به خدا...اگه بگيريم...ما وجدانموون قبول نمي كنه پول چيز ريخته شده رو بگيريم!!!!!خلاصه كه ما نه تنها به اونجا گند زديم بلكه هيچ پولي هم نداديم و خوشحال و خندان به سمت منزل حركت نموديم...

بنده به تمام دوستان پيشنهاد مي كنم حتما سري به اونجا بزنندو بعد از سفارش كاپوچينو مخصوص فندق با چيز كيك وقتي ديگه به آخرش رسيده بود همه رو بپاچن رو ميزو در آخر بدون پرداخت هر گونه وجهي با احترام محل رو ترك كنند....

بنده جا دارد در اينجا از زحمات بي دريغ پرسنل و مديريت فرهيخته......با شعور......با شخصيت.....با كمالات..با فرهنگ...هنرمند و مهربان كافي شاپهاي ويونا آقاي رادان كمال تشكر را بنمايم...

                                                                                                                    

                                                                                     تا بعد                    

                                                                                      رها
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 10:37  توسط نرگس  | 

۸۰/۰۲/۲۵

امروز علیرضا اومده بود دم مدرسه دنبالم..با هم تا نزدیکی های خونه قدم زدیم.گفت:مامانش دیگه  نمی گذاره بیاد بیرون..می گه باید برا کنکور درس بخوونه..ولی مثل همیشه گفت خیلی دوسم داره و دانشگاه که قبول بشه  میاد با مامانم اینا صخبت می کنه..منم خیلی دوسش دارم...آخه اون تنها کسیه که درکم می کنه...مطمئنم که این یه عشقه واقعیه و دیگه هیچکس هیچکس نمی توونه جای اونو تو قلبم بگیره...

 

۸۱/۰۲/۲۵

چیزی به کنکور نمونده..کمتر از ۲ ماه...قلبم داره میاد تو دهنم...دلم برا مامان اینا می سوزه که فکر می کنن من کل ۱۸ ساعتی که تو اطاقم هستم ودارم درس می خوونم...ولش کن...می گم نکنه منم دانشگاه قبول شم مثل علیرضا که گم و گور شد مهدی رو تنها بگذارم؟؟؟نه..نه...علیرضا دروغگو بود و عشق ما هم بچه بازی...ولی عشق من و مهدی واقعیه واقعیه..تازه الان دارم می فهمم آخه اون علیرضا چی بود که من ازش خوشم می اومد؟؟؟؟؟

 

۸۲/۰۲/۲۵

امروز سر کلاس جامعه شناسی انقدر حواسم رفته بود به اس ام اس بازی که استاد حالم رو گرفت!!!خیلی بد اخلاق و بی احساسه...بهم گفت:اگه علاقه ای به شنیدن حرفاش ندارم برم بیرون با خیال راحت اس ام اس بازی کنم!!!منم اومدم بیرون..من که حاضریم رو زده بودم...زنگ زدم به احسان با هم رفتیم کافی شاپ شیک وانیل خوردیم..آخه ما خیلی شبیه همیم...احساس می کنم کسی که همیشه دنبالش بودم و پیدا کردم...از خودم بدم می یاد که تا حالا انقدر احمق بودم و از چه کسایی خوشم می اومده...خدایا ینی می شه ما همیشه باهم بمونیم؟؟؟؟؟یه کاری کن بشه...خواهش می کنم...احسان می گه فردا بعداز ظهر باهاش برم خوونشون..می گه  فیلم می بینیم.. یکم می ترسم..ینی برم؟؟؟؟؟

                                                                                                 بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 12:22  توسط نرگس  | 

یادم می آید کوچکتر که بودیم یعنی آن موقعی که هنوز انشاء می نوشتیم سالی یکی دو بار حالا یا بعد از تعطیلات عید یا تابستان با این موضوع انشاء روبرو می شدیم وچقدر هم سخت بود انشا نوشتن...اصولا 3 ماه تابستان با تمام طولانی بودنش مثل برق وباد می گذشت ولی امان از این  ساعتی که باید صرف نگاشتن آن اتفاقات می کردیم...الحق والانصاف که کارسختی بود...یادم می آید می نشستم توی اطاق دستهایم را می زدم زیرچانه ام و به دفتر خیره می شدم  و فکر پشت فکر که چه بنویسم و چه ننویسم....آخر سر هم سر از آشپزخانه در می آوردم و با کمک مادر اتفاقات را مو به مو می نوشتم و 2  3 بارکه از رویش خواندم با خوشحالی که بعد از خلق یک اثر هنری به خالقش دست می دهد منتظرفردا می شدم که انشایم را در کلاس بخوانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 18:51  توسط نرگس  |